![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ برای ترویج هنر نویسندگی ساخته شده است. |
|
نه تنها تصور می کنم، بلکه اطمینان دارم که اگر بخواهم در مورد جلسه پربار و لذتبخش چهارشنبه بیست و پنجم آذر ماه، حق مطلب را ادا کنم نه یک یادداشت بلکه می بایست یک گزارش کامل بنویسم. این کاررا خواهم کرد و احتمال قوی در شماره بعدی مجله هنر داستان، گزارشی مصور را به این جلسه اختصاص خواهیم داد. هرچند باز هرقدر گزارش مبسوط باشد حق مطلب را ادا نخواهد کرد. در این مختصر تنها نکاتی را به صورت گذرا می اورم که از حافظه ام خارج نشود. نکاتی که هرکدام می توانند موضوع یک بحث کامل قرار گیرند. صد البته نکات دیگری هم هست که مجال ذکر آن ها را ندارم و از این بابت عمیقا متاسفم. 1- جلسه ساعت یازده و نیم شروع شد و ساعت چهار بعداز ظهر به پایان رسید. در حالی که هنوز به نیمه راه بحث نیز نرسیده بودیم. دلیل پایان جلسه این بود که می خواستند درهای دانشکده ادبیات را ببندند و لاجرم باید تمکین می کردیم. در این چند ساعت من که مطلق احساس خستگی نکردم. در چهره دیگر دوستان هم کمتر احساس خستگی و کسالت دیدم. حتی وقتی بحث ها از حدی طولانی تر می شد. بهرحال امیدوارم که برداشت من صحیح باشد. اگر چنین باشد باید بگویم جلسه ای طولانی ولی غیر خسته کننده بوده است. جمع این دوضد امروزه در محافل دانشگاهی اگر نگویم غیر ممکن حداقل بسیار دشوار است. 2- صحبت را با این مقدمه شروع کردم که هرچند عنوان پرطمطراق است ولی بهترین شیوه این است که هرکس با بیان خودش و با روایت خودش بگوید. بسیار خوشحالم که به همین ترتیب عمل شد. اکثرا ساده و بی آلایش صحبت کردند و در عین حال عمیق و پربار. این نوعی تلازم خجسته بود که ریشه در پرورش ذهنی افراد داشت. حتی هنگامی که حوزه بحث به مباحث نظری کشیده می شد، من احساس نکردم که افراد از خویشتن خویش خارج شده اند. جالب اینکه حال که مطالب مطرح شده در جلسه را در ذهنم مرور می کنم در می یابم که همانطور که حدس زده ام، نمودهای واقعی تخیل در حوزه ادبیات ناب، در این بیان ساده و صمیمانه متجلی شده است. 3- تنوع رشته های تحصیلی جالب توجه بود. ادبیات فارسی، جامعه شناسی، مهندسی روباتیک، شیمی، فیزیک، تاریخ، زبان و ادبیات انگلیسی ، فلسفه علم و غیره و غیره. اما این تنوع رشته ای نه تنها واگرایی ایجاد نکرد بلکه نوعی فضای مشترک و گسترده پدید آورد که تصور می کنم همه از آن بهره مند شدند. به همان اندازه که تخیل در حوزه موسیقی بحث شد، در حوزه علوم نیز مورد توجه قرار گرفت و به همان اندازه که در حوزه علوم در حوزه مسائل اجتماعی. وحدت جالب توجهی که این تنوع و تغیر ظاهری در ذات خود بوجود اورد باعث شد که تاثیر احساسی و قلبی گفته هر کس به مراتب بر دیگران بیشتر از زمانی باشد که فرد بخواهد در یک حوزه تنگ و محدود و با بیان از قبل تعیین شده به اظهار نظر بپردازد. 4- به طور طبیعی اختلاف نظرهایی وجود داشت. خصوصا میان دوستان عزیزی که برای نخستین بار در جمع ما حاضر می شدند. بحث های قابل تاملی پیش آمد. حداقل برای من یکی – بدون اغراق و مبالغه – این بحث ها همه آموزنده بودند. در واقع معنی واقعی ازاد اندیشی را حس می کردم و اینکه انسان در آزادی درونی خود و در تعامل آزاد با دیگران چقدر می تواند فضای تخیل خود را وسعت بخشد و چقدر می تواند بر فضای تخیل دیگران تاثیر بگذارد. 5- سه نفر از دوستان صحبت نکردند. متاسفانه این بدلیل محدودیت وقت بود که غیر منتظره پیش آمد. دو سه نفری هم کوتاه صحبت کردند که در دور دوم گردش بحث به تکمیل صحبت های خود بپردازند اما این دور ناقص ماند. از این بابت بسیار متاسفم. گمان می کنم حرف های بسیاری برای گفتن داشتند. 6- نظم جلسه و پذیرایی و مهمان نوازی روی هم رفته بسیار خوب بود که باید تشکر خاص داشته باشم. هرچند اگر این گروه در یک فضای محقر و تاریک و سرد هم می نشستند باز بحث به همین شکل زیبا و گیرا ادامه پیدا می کرد. اما خوب بهرحال این کمترین رسالتی است که یک مجموعه علمی در گسترش فضای آزاد اندیشی می تواند ادا کند. 7- این روزها بحث نظریه پردازی و آزاد اندیشی بسیار باب شده است. در خاتمه جلسه در گفتگوی کوتاهی که با معاون فرهنگی جهاد دانشگاهی داشتیم، تعریف کردم که در یکی دو جلسه از این قبیل ( کرسی های نظریه پردازی آزاد اندیشی و نظیر این با حضور فرهیختگاه صاحب اسم و رسم ) شرکت داشته ام. واقعا خسته کننده بوده است. مالامال از تنگ نظری و کلیشه. ادعاهای زیاد و عدم رعایت ادب و عدم نقد پذیری و حرف های تکراری خسته کننده. گفتم که به نظر من جلسه امروز یک جلسه آزاد اندیشی به معنی واقعی بود. همان که دانشگاه ها می بایست در عمل دنبال کنند و البته نمی کنند. حرفم را به طور کامل تایید کرد و گفت اصلا انتظار نداشته است که جوان های ما اینگونه بیندیشند و اینگونه حرف بزنند. می گفت امروز در چهار جلسه شرکت داشته است و این جلسه چهارم تنها جلسه ای بوده که نه تنها از آن فرار نکرده بلکه با رغبت در آن شرکت کرده است. او هم عقیده داشت مسیر را درست نمی رویم. آزاد اندیشی واقعی همین است و باید بر روی جوان ها سرمایه گذاری جدی کرد. باید به اندیشه ها و عقایدشان میدان داد و به جای این همه سرمایه گذاری های بی هویت و هدف، نظیر این جلسات را برگذار کرد. عقیده داشت که در اینصورت چه اندیشه های پویا و نابی از دل این اتاق های فکر واقعی بیرون نخواهد امد. 8- در بازگشت لابد مانند همه دوستان دیگر ما نیز در ترافیک اسیر شده بودیم. اما این بار ترافیک حداقل برای من یکی خسته کننده و جانکاه نبود. فکر می کنم باید از همه دوستان عزیزی که لطف کردند و با همه مشکلات کوچک و بزرگ در این جلسه شرکت کردند صمیمانه سپاسگزاری نمایم. شکروی |
|
+ نوشته شده در
88/09/26ساعت 22:44 توسط شادمان شکروی |
|
|
به هوایی که بال و پر گیرد
دل سوی آسمان دیده تو
من زمین را نهاده ام یکسر
چون ز محنت دل رمیده تو
هفت طاق سپهر را امشب
برق چشمی است بر کشیده تو
ماهتابی زلال می جوشد
قطره اشکی به رخ چکیده تو
پس جهانی بیارمید چو دید
رامش جان آرمیده تو
ای که در شام تیره دل من
به تجلی فروغ دیده تو
جان سردم ببین و حسرت آه
تو و شوق به جان رسیده تو
دیده بینی سپید شد آوخ!
کی زند سر مگر سپیده تو...؟!
|
|
+ نوشته شده در
88/09/24ساعت 14:36 توسط شادمان شکروی |
|
|
علی یگانه عالم به مالک اشتر
نوشت کز تو نبینم جفای تو مالک
مباد آنکه به لکنت فتد برابر تو
ز بیم، آنکه بگوید خطای تو مالک
میان دولتیان آن یگانه دشمن توست
هر آینه که بگوید ثنای تو مالک
مباد آنکه بترسند زیردستانت
به فاش گفتن عیبت برای تو مالک
مباد آنکه جدایت کنند از مردم
غرور و نخوت و کبر و عنای تو مالک
مباد آنکه به پیشت چو کس سزا گوید
به کین مگر شنود ناسزای تو مالک
مباد آنکه چنینت چو کس بیارد پیش
چنان، دگر ببرد از قفای تو مالک
غم زمانه بفرسود جان مردم را
مباد جز دل انده فزای تو مالک
به بار عام برو در میان خلق خدای
که نای خلق براید ز نای تو مالک
مباد آنکه شود حائل تو و ایشان
ز حافظان تو و شحنه های تو مالک
بگوی تا که بگویند درد خود با تو
کجاست سینه دردآشنای تو مالک؟
خدای را که نگویند و پس نهان بکنند
جفای تو به هراس از جزای تو مالک
بگفتم آنچه ببایست، زین سپس مانا
تویی و خلق تو و پس خدای تو مالک...
|
|
+ نوشته شده در
88/09/17ساعت 14:20 توسط شادمان شکروی |
|
|
خوب دوستان عزیز. با سلام و امید بهروزی در راستای جلسات هم اندیشی و گفتگوی مرکز نویسندگی خلاق، روز چهارشنبه بیست و پنجم آذر ماه، جلسه ای داریم تحت عنوان روایت هایی از تخیل در حوزه نویسندگی خلاق. ظاهرا که عنوان پر طمطراقی است ( به قول ادبا ) اما بد نیست به نکات زیر توجه داشته باشید: ۱- گفتگوی آزاد دانشجویی است. بنابراین بسیار خوب است که هر کس به طور مستقل و آزاد به بیان نقطه نظرهای خود بپردازد. حضور دوستان دانشجو در رشته ها و گرایش های مختلف چه به صورت شرکت کننده در بحث و چه مستمع ازاد البته باعث سعادت است. ۲- لطفا اندیشه های آزاد و پویای خود را تا حد امکان با مطالعه کتب و مقالات سنگین و مطنطن ( باز به قول ادبا ! ) از جمله فلسفه هنر و تخیل و مکانیسم تخیل و از این قبیل مخدوش نکنید. آزاد باشید و تنها روایتگر اندیشه ها و احساسات خود. قصد نداریم به جمع بندی خاصی برسیم. اصراری هم نیست. شاید بهترین جمع بندی، آن است که هر کس در درون خود خوداگاه یا ناخوداگاه بدان دست می زند. ۳- درست است که عنوان به حوزه تخیل و نمود آن در نویسندگی خلاق باز می گردد اما بسیار خوب است که در این گفتگو هر کس به هر شکل که می خواهد صحبت کند. به بیان حکایاتی در مورد لحظاتی از تخیل خود بپردازد یا شخصیت خود را از نقطه نظر تخیل بررسی کند یا به یکی از نوشته ها یا لحظات باشکوه خلاقیت ادبی خود اشاره داشته باشد و ..... ۴- نوع اداره به صورت گفتگویی است. حالا یا دور هم می نشینیم و هر کس راحت و آزاد حرفش را می زند. یا پشت تریبون می رود و چند دقیقه ای مرتبط یا نا مرتبط با حرف نفر قبل یا بعد به شرح اندیشه خود می پردازد. بهرحال تفاوتی ندارد. ۵- ساعت جلسه به طور متعارف از ۱۱ تا ۱۴ در نظر گرفته شده. اگر گفتگو گل انداخت البته می توان ادامه داد. ۶- محل جلسه سالن اجتماعات جهاد دانشگاهی دانشگاه شهید بهشتی است. بد نیست اشاره کنم که جلسه بعدی گفتگو که شاید خسته کننده تر از این باشد، روش جدید تحلیل های ادبی با استفاده از علوم طبیعی است که هفته بعد از این برگزار خواهد شد. جلسه گفتگوی دو نفره و پرسش و پاسخ است که فکر می کنم حرف هایی نو برای شنیدن داشته باشد. جلسه سوم که به هفته سوم بر می گردد تحلیل داستان دی گراسو اثر ایساک بابل است که به صورت سخنرانی و پرسش و پاسخ برگزار خواهد شد. رییس مرکز تحقیقات نویسندگی خلاق شادمان شکروی
|
|
+ نوشته شده در
88/09/14ساعت 12:42 توسط شادمان شکروی |
|
|
نه آفتاب بلندم به ذره ای بخرید
نه ماهتاب به شام الم نواخت مرا
ندانم از چه سبب آسمان به جانم ریخت
تبی چنین که نه سوزاند بل گداخت مرا
بدین خیال گدازنده کاندرون دارم
کجاست چاره اگر نی به سوز و ساخت مرا ؟
رواست نغمه جانسوز نای صحرایی
به گوش جان شنوی هان...هم او نواخت مرا!
|
|
+ نوشته شده در
88/09/11ساعت 23:7 توسط شادمان شکروی |
|
|
در چهار دیواری من
اگر پنجره نیست
اما همه چیز هست
می بینم، می شنوم، فکر می کنم.
در چهار دیواری من
قانون هست
و این به تنهایی کافی است.
کسی نباید میز را جابجا کند.
جای صندلی اینجاست
جای تخت آنجا
کتاب های زیادی در این باره نوشته شده است.
اگر کودکی بیاید و خبر از درخت و جنگل و رودخانه بدهد
من او را از خود خواهم راند.
کودک نمی فهمد
او از قانون سر در نمی اورد.
زندگی را نمی شناسد
آخر پدران من قرن ها تلاش کرده اند
تا قوانین این خانه را بنویسند.
قوانین جهان را.....
|
|
+ نوشته شده در
88/09/05ساعت 13:57 توسط شادمان شکروی |
|
|
1- اسقف در 1902، دو سال پیش از مرگ تراژیک چخوف نوشته شده است. نویسنده نام آور ولی بدفرجام روس، کشف و شهودهای بیست سال کار ادبی و دردها و رنج های یک زندگی توام با ناکامی را جمع کرده،عصاره اش را گرفته و در این داستان سرازیر کرده است. علیرغم بیماری، افسردگی و رویارویی آگاهانه با مرگ، باز هم نتوانسته از رسالت هنری خود کوتاه بیاید، داستان را به صورت داستانی با ساختار - به معنی واقعی - محکم نوشته است اما پیداست که از قطره های آخر وجود خود هزینه کرده است. می گویند از چخوف سوال کردند داستانی مانند اسقف برای او که به درجه بالایی از تسلط هنری رسیده نباید وقت زیادی گرفته باشد. آن هم با حجم محدودی که دارد. نویسنده پاسخ داده که همینطور است و ابدا وقتی نگرفته است. تقریبا بیست سال! 2- بیست سال و یک داستان کوتاه در حد کمتر از ده صفحه چاپی؟! اگر هم درست باشد و چخوف چنین چیزی گفته باشد، به ظاهر که از لاف های هنرمندانه یا حداقل کمی اغراق امیز به نظر می رسد. اگر نام و آوازه چخوف نبود البته کمتر کسی این را باور می کرد. خوب به ظاهر باور کردنی هم نیست. اما نکته اینجاست که چخوف در این اشاره ظریف اغراق نکرده است. میوه هایی هستند که زود نمی رسند. برخی غزلیات حافظ که بخصوص در دوران پختگی هنری او سروده شده یا برخی از قطعات موسیقی باخ و بتهوون که به سنین بالای عمر آن ها مربوط است، ویژگی خاصی دارد که جز با گذشت زمان و تجربه یک عمر زندگی قابل دسترسی نیست. کوتاهی یا بلندی و فخامت یا سادگی ملاک نیست. ملاک تاثیری است که تجربه ای به نام زندگی در درون انسان پدید می اورد. همینگوی نمی توانست پیرمرد و دریا را در جوانی بنویسد و داستان هایی مانند کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد، نمی توانست در میانه راه ادبی گارسیا مارکز نوشته شود. هردو نفر خیلی زودتر از این از نظر تکنیک و اندیشه به قواعد ادبی تسلط پیدا کرده بودند و هردو داستان های خوبی نوشته بودند. چخوف هم در دهه سی تا چهل سالگی زندگی خود داستان های بسیار خوبی نوشته بود. برخی از این داستان ها مانند بانوباسگ ملوس و یا حکایت مرد ناشناس، مقداری حال و هوای اسقف را نیز دارند اما تفاوت زیاد است و این تفاوت ریشه در زمان دارد. آنچه به آن در تعبیری عامیانه پختگی قلم گفته می شود. اما این پختگی قلم براستی چه معنی و مفهومی دارد؟ خوب می توان مطالبی از هر سنخ گفت.... |
|
+ نوشته شده در
88/09/01ساعت 23:36 توسط شادمان شکروی |
|
|
گفت به صخره موج کای زهر مرا چشیده تو
سیلی سخت موج را بر رخ خود کشیده تو
از چه سبب به جای خود هستی و خود گرفته ای
دل پر بیم و دیدگان بسته و آرمیده تو؟
گفت ز موج خیز غم صخره چه پای پس کشد؟
هیچ ندیده ای مگر، درد به جان خریده تو؟
خشم تو لای لای من، مرهم دردهای من
قصه سنگ و موج را خوانده من و شنیده تو
جان من است آنکه جان تازه کند خروش تو
آنکه به خود رسیده من، آنکه ز خود رمیده تو... |
|
+ نوشته شده در
88/08/26ساعت 22:7 توسط شادمان شکروی |
|
|
4-
مفهوم هنر برای هنر، در حوزه داستان کوتاه از بدعت های آلن پو بوده است[1]. نمی توان گفت پو در داستان های کوتاه خود، به نوعی تعهد گرایی یا رسالت پایبند نبود اما رسالت هنری او به طور کامل با چوبک متفاوت است. در این خصوص در بخش زمینه داستان ها به تفصیل بحث خواهد شد. آنچه در اینجا مورد تاکید است آن است که قصه های پو، به عنوان دسته ای واحد، علیرغم مهندسی ساختاری وحدت گرای خود، به دو دسته تقسیم می شوند. در یک سو قصه های گوتیک و در سوی دیگر قصه های کمیک ( تامپسون، 1969). برخی منقدان پو ، این دو گانگی را ناشی از دگرگونه نمایی[2] او می دانند که در کلیت آثار او به عنوان رکن رکین محسوب می شود. برخی دیگر بر عکس، تفکر پو را نوعی تفکر خاص وحدت گرا می دانند که از نوعی نیهیلیسم فلسفی تبعیت می کند و از این رو در هر دو وجه این پوچ گرایی را با دگرگونه نمایی پنهانی به نمایش گذاشته است. بهرحال آنچه از این هردو دست خواننده را می گیرد با مضامین داستان های چوبک شباهت ها و البته بیش از آن تفاوت هایی دارد. چوبک داستان های سرگرم کننده و با مضامینی که به طور نسبی به مضامین مورد علاقه پو شباهت دارند نوشته است. از جمله این داستان ها می توان به یحیی و یا آخر شب اشاره کرد. اما عمده داستان های چوبک از نوعی مضمون واحد اعتراضی تبعیت می کند. اعتراض چوبک به ارکان تشکیل دهنده اجتماع ایران، در عمده داستان های او رکن رکین است. اعتراض سیاسی، اعتراض اجتماعی و اعتراض مذهبی اساس تفکر ادبی او را تشکیل می دهد. چوبک نویسنده ای معترض است و این بن مایه اعتراضی، تنوع و تلون ادبی او را در ساختار به نوعی وحدت می رساند. شاید بتوان پو را نیز نویسنده ای معترض دانست. اما حوزه اعتراض او به طور عمده متفاوت با چوبک است. اگر بپذیریم که در بطن داستان های پو، نوعی تفکر فلسفی والا وجود دارد ( ادعایی که مورد تردید است ) این فلسفه، پوچی انسان را شامل می شود و نه حقانیت او و ستم دستگاه آفرینش و قدرت های سیاسی و اجتماعی بر او. مضامین داستان های پو، البته از نوعی ریشخند انسانیت برخوردارند ( چه در قالب گوتیک و چه کمیک ) اما این ریشخند به نفس انسانیت است[3]. انسان ها به سبب انسان بودنشان. در مقابل مضامین داستان های چوبک به دفاع از انسان می پردازد و به قدرت های حاکم بر او حمله می کند. به نظام سیاسی حاکم، به نظام اجتماعی فاسد، به تفکرات تخدیر کننده و مخرب. طبیعی است که مضامین داستان های او پیرامون این تفکر سامان می یابند. نقطه نظر دیگری نیز وجود دارد که به حوزه ادبیات صرف باز می گردد. پو در داستان هایی مانند چگونه می توان یک مطلب بلک وودی نوشت، به معاینه مرزهای ریشخند خود را به جای حوزه فلسفی انسانیت به حوزه ادبیات صرف می کشاند. پو دوران عمده زندگی هنری خود را به نقدهای کوبنده و سخت بر علیه جریان روز ادبی زمان خود گذراند. به طور عمده معترض به کج فهمی ها و عدم درک در شاکله هنر مدرن بود تا درونمایه داستان ها و شعرها[4]. از این نظر شاید بتوان مدعی شد که تفکر پو به طور عمده حول و حوش ادبیات به معنی اصیل دور می زد تا به عنوان ابزار بیان اعتراض های اجتماعی و سیاسی ( کنت، 1387). به این ترتیب مضامین داستان های او با نوعی هنرنمایی ادبی ( ادبیات واقعی آنگونه که خود قصد به نمایش گذاشتن آن را داشت ) آمیخته است. بر عکس چوبک هرچند در چهارچوب مکاتب و سبک های نویسندگی مدام تغییر کرده و طبع آزمایی های ساختاری متفاوت کرده است، مضامین داستان های خود را با هدف هنرنمایی های ادبی برنگزیده است. به نظر می رسد که برای وی، تفاخر ادبی در مرحله بعد از بیان دغدغه های فکری و سیاسی و اعتراضی خود قرار داشته است.
|
|
+ نوشته شده در
88/08/24ساعت 20:38 توسط شادمان شکروی |
|
|
زندگی با عشق...یا زندگی بی عشق...؟!
صحبت این بود که زندگی هایی که با عشق آغاز شده اند، برخی به سامان رسیده اند و برخی نرسیده اند. این روزها البته زندگی هایی که به سامان نرسیده اند حداقل در میان قشر به اصطلاح تحصیل کرده و روشن فکر جامعه از کمیت بالاتری برخوردارند. بعد هم بحث کردیم که چرا این طور است؟ یعنی عشق شرط اصلی برای بقای یک زندگی تحت هر شرایط نیست؟ هر کس نظر خودش را گفت. یک نظر این بود که نیست. نظر دیگر این بود که هست یا می تواند باشد و آنهایی که زندگی شان به سامان نرسیده به معنی واقعی عاشق نبوده اند. نظر دیگر این بود که عشق برای یک زندگی مشترک شرط لازم است ولی کافی نیست. عشق نوعی احساس درونی است. انرژی فوق العاده ای در دو طرف بوجود می اورد و این انرژی می تواند از نظر احساسی هر کدام از افراد را به یک فرد کاملا پویا و توانمند تبدیل کند. اما پویا بودن از نظر روانی اگر به معنی دلبسته بودن مطلق باشد نمی تواند از پس معظلاتی مانند هزینه سرسام اور زندگی، تورم کمر شکن، فساد رخنه کرده در جامعه، دخالت موزیانه اطرافیان و چه و چه براید. برای این همه علاوه بر عشق عقل و تدبیر هم لازم است. روی نظر سوم کمابیش به توافق رسیدیم. هرچند واقعا در معنی عشق شک داشتیم. ما عشق را نوعی عشق لیلی و مجنونی تصور می کردیم که در ان دو طرف به جز یکدیگر چیزی را نمی بینند و این تنها تفسیر یا تصویری بود که در ذهن داشتیم. طبیعی هم بود چون هنوز کسی به تعریف دقیق و علمی از عشق نرسیده است. بهرحال سوالی که بعد از این مطرح شد این بود که پس اگر صحیح باشد که عشق در کنار مدیریت لازمه ساختن یک زندگی پویا و پایدار است، چرا این دو عامل به طور توام در بسیاری از زندگی ها وجود ندارد؟ عشق لازمه شروع و تداوم زندگی است و مدیریت که از عقل منشا می گیرد لازمه توسعه و پایداری آن. اما چرا معمولا زندگی ها روی یک پایه بنا شده است؟ عشق مطلق و یا عقل مطلق که در هر دو حالت شکست را در پی دارد؟ مقداری بحث کردیم و به این نتیجه رسیدیم که اساس مطلب به آموزش های دوره کودکی و نوجوانی و جوانی بر می گردد. ضمن اینکه هر زندگی معنی و مفهوم و شرایط خاص خودش را دارد. به جز طرفین زندگی هیچ کس نمی تواند از این معنی و مفوم به طور شایسته سر در بیاورد. این روزها روانشناس ها و مشاورین خانواده البته نسخه هایی می پیچند ولی از یکطرف چند در صد زوج ها به سراغ مشاورین می روند و از طرف دیگر این نسخه ها مثل نسخه دکترهایی است که هر مریضی از در وارد می شود چه سرطان داشته باشد و چه بیماری روانی و چه یک سرماخوردگی ساده، نسخه شان از قبل اماده است. هر زندگی شرایط خاص خودش را دارد. نسخه جدایی هم می طلبد. چون از رابطه بین دو انسان منشا می گیرد و انسان ها هریک با دیگری از زمین تا آسمان متفاوت هستند. این است که گره های ذهنی بسته و بسته تر می شود و شاید به یک گره کور تبدیل شود. بهرحال تا همین جا بیشتر نرفتیم و بعد هم که داستان یک روز بیمانند برای موزماهی سالینجر را خواندیم و فضای بحث عوض شد...... |
|
+ نوشته شده در
88/08/22ساعت 13:35 توسط شادمان شکروی |
|
|
در شب های پاییزی
گاه بیرون می ایم و قدم می زنم
هوا سرد است و آسمان گرفته است
دست هایم را در جیب کرده ام و گام های آرام بر می دارم
چیزی فکرم را مشغول کرده است
امروز دوباره پیشت آمدم
در چشم هایت ملتسمانه نگاه کردم.
دوباره خودم را تحقیر کردم
و عهد و پیمان هزار باره را شکستم
آه که چه لذتی دارد و چه حقارتی
انتظار نداشتم که جز با تحقیر با من برخورد کنی
انتظار نداشتم که ارزشی برایم قائل شوی
من خود برای خود ارزشی قائل نیستم
ماه گرد خورده ای سوسو می زند
خیابان سرد و توخالی است
درختی نیست که برگ هایش ریخته باشد
گربه ای روی سقف ماشینی دراز کشیده است
با چشم های خواب آلود به من می نگرد
می اندیشم که چرا تا این حد از تو نفرت دارم؟
و اینکه در عمق وجود تا کنون از هیچ اینقدر منزجر نبوده ام
اما آیا ... در این دنیا کسی هست که ترا اینگونه که من دوست دارم دوست بدارد؟
سر در نمی اورم.
امروز پیشت آمدم غروری نداشتم که بشکنم
و اگر داشتم باز می شکستم
و اگر داشتم باز می شکستم
چون در عین اینکه وجدانم مرا به تازیانه نفرین گرفته بود
لذتی عجیب و وصف ناپذیر را حس می کردم.
خیابان از زمین نم خورده سرشار است
از دور صدای موتور اتوموبیل و پارس سگ می آید.
نم بارانی گرفته است.
دوست داشتم امروز که از کنارم گذشتی
و تحقیر آمیز احساسم را به هیچ گرفتی
سخت در آغوشت بگیرم
با تمام وجود ترا به خودم بفشارم
گرمای وجودت را حس کنم
و ضربان قلبت را بشنوم
مثل تپش های قلب یک کبوتر مغرور ولی هراسان
اما در همانحال چه لذتی می بردم اگر استخوان هایت را در هم می شکستم
یا گلویت را وحشیانه می فشردم
از مشاهده چشم های هراس آلودت غرور خرد شده ام را باز می یافتم
سیگاری روشن می کنم
هوا سردتر شده است
باران گرفته است...بارانی سرد و ریز گل آلود... |
|
+ نوشته شده در
88/08/16ساعت 0:8 توسط شادمان شکروی |
|
|
مرکز نویسندگی خلاق جهاد دانشگاهی دانشگاه شهید بهشتی، در سال جاری دومین دوره مسابقه داستان کوتاه دانشجویان سراسر کشور ( و دانشجویان ایرانی دانشگاه های خارج از کشور ) را برگزار می نماید. احتمال قوی در آینده آگهی رسانی از طریق پایگاه اطلاعاتی، انجام خواهد شد.
به امید دیدار شما دکتر شادمان شکروی رییس مرکز تحقیقات نویسندگی خلاق |
|
+ نوشته شده در
88/08/07ساعت 22:45 توسط شادمان شکروی |
|
|
ابر می بارد
روز می تابد
از فراز کوهسار دور کش می کس نداند جاش
با هراسی همچو جشم جوجکان کز بیضه مرغی برون آیند
بر ستیغ کوه ناپیدا کنون سر می کشد خورشید
نیک دانم من
که اینک دور از من جنگل از از بوی زمین خیس سرشار است
ژاله می رخشد چو اشک چشم معشوقی که در هجران عاشق سخت دلتنگ است
باد می پیچد
برگ می ریزد
ابر از شرم طلوع صبح گلگون رنگ می گیرد
آه کو پروانه ای زیبا که با پرهای رشک انگیز
دیدمش سالی که دیگر هیچ یادم نیست
شهر از خاطر زداید هرخیال ناب شور انگیز
کی توانم گفت جز از کار و از مال و هوسرانی
عشق های سرد توخالی
خانه های اینچنان یا آنچنان در کوچه هایی اینچنین یا آنچنان تا حسرت انگیزد
عشق هایی نی ...هوس هایی که زان شاید حسد خیزد
قلب هایی را که سرشار است از سرمای دی ماهی
با که گویم من به هر صبحی که برخیزم
از ملال کهنه ای کش هیچ خود سر در نمی ارم
اشک می ریزم
خاطرم غمگین و دل سرد است
گرچه بیرون ایم از در شاد و پر لبخند
ساعتی دیگر
تا بگویم بشنوم در این هیاهوی مهیب افزای
باز از عشقی دگر...نی بلکه از مال و منال و خانه های کوچه های اینچین یا آنچنان کش نیک می دانی
از هوس هایی که شاید زان حسد خیزد
ابر می بارد
روز می تابد
قلب من در حسرت پروانه ای پر نقش و رشک انگیز
دیدمش بر برگ شب بویی
دور در اعماق جنگل هیچ یادم نیست کی یا دور یا نزدیک
پیش خود گفتم
خدا هم خوب نقاشی است.
دانم این را خود نخواهم گفت
با کسی یا با کسانی گرچه محرم یا که نا محرم
نی که خود دیوانه پندارندم و بر حسرتم خندند در دل یا که پنهانی
بل که آخر این چراغی هست روشن در سحرگاهی که بیداری
اشک های تلخ من نتواندش خاموش گرداند.
ابر می بارد
روز می تابد
بر ستیغ کوه ناپیدا کنون سر می کشد خورشید.
باد می پیچد
برگ می ریزد |
|
+ نوشته شده در
88/08/01ساعت 23:38 توسط شادمان شکروی |
|
|
به هر صبحی ز باد رهگذاری
بپرسم گردی از کویش ندیدی؟
کشد آهی ودم گیرد که افسوس:
مبادا هیچ امیدی نا امیدی...!
|
|
+ نوشته شده در
88/07/26ساعت 22:35 توسط شادمان شکروی |
|
|
... به گمانم مالامود در تدوین اندیشه فلسفی خود، از داستایوسکی زیاد آموخته است. شاید به نوعی شیفتگی باشد. چه واضح است که این گرته برداری از حوزه اندیشه گذشته و وارد تکنیک او شده است. سوای رمان هایی مانند فروشنده، داستان کوتاهی مانند بشکه جادو و تاج نقره ای گواه صادق این مدعا هستند. صد البته داستان کفش های پیشخدمت نیز، نوعی نگرش ناب داستایوسکی وار به زندگی است که با شیوه ای جدید بیان شده است. رنج بکش و از رنج کشیدن خودت راضی باش چه این یگانه راه رستگاری است! همین درونمایه در رمان های مشهورش به طور کامل نمود یافته است. زندگی چیزی نیست مگر رنج مدام و اگر به رنج کشیدنت عشق بورزی زندگی مفهوم واقعی خود را به تو نشان خواهد داد. اندرزی که در جنایت و مکافات، سونیا به عنوان یگانه راه نجات به راسکولنیکوف می دهد : رنج بکش. همان طور که من می کشم! در گفته هایی که از مالامود نقل شده به این مسئله اشاره کرده است که زندگی پدر و مادرش ( و بخصوص مادرش ) همواره نقطه اصلی تکاپوهای ذهنی و ادبی او بوده است. همواره از خود سوال می کرده که مادرش چگونه می توانسته با این همه رنج به زندگی خود مفهوم ببخشد. اذعان می دارد که سایه رنج مادرش همواره بر داستان هایش سنگینی کرده است. اما انچه مجذوب کننده است، نحوه تکوین این اندیشه در بیان خاص مالامود است. نوعی فشرده کردن رمان های عظیمی مانند جنایت و مکافات و یا بردران کارامازوف و یا ابله در داستان کوتاه و به بیان صحیح تر، نگارش مجدد آن ها در این قالب. داستایوسکی کوتاه نویس قابلی نبوده است. چند داستان کوتاهی که نوشته است، چیز دندان گیری نیستند. تب و تاب شخصیت های او در ورای ظاهر سرد روایت و تضاد میان هیجانات لجام گسیخته و نمود عینی آن ( به عنوان مثال شیوه روایت قمارباز که شاید بارزترین نمونه سرد نویسی داستایوسکی باشد )، تجلی شایسته خود را در رمان می یابد. داستایوسکی هیچگاه نخواسته و شاید نتوانسته تضاد میان دو وجه شخصیت محوری داستان قمارباز را در یک داستان کوتاه پیاده کند. عشق و در عین حال تنفری که چنان در هم تنیده اند که نمی توانی هیچ یک را بر دیگری رجحان بدهی. اما مالامود در داستان هایی مانند بشکه جادو و تاج نقره ای، شگرد تازه ای را به کار برده است. پیچیدگی های درونی انسان و تضادهای داستایوسکی وار شخصیت او را با بیانی به ظاهرصریح و کوتاه ، پیچیده در شیوه روایتی تو در تو ( لابیرنتی )، طوری در هم ممزوج کرده و بدان انعطاف داده که که قابل تبیین شایسته در داستان کوتاه باشد. فکر می کنم این شگرد اصیل مالامود است. در داستان هایی که مالامود از این شیوه استفاده نکرده و بلکه به روایت صرف و صریح پرداخته ( و یا خود مطلب، فی نفسه از ساختاری لابیرنتی برخوردار نبوده است) داستان به طور نسبی کم ارزش شده است حتی در داستان هایی مانند بانوی دریاچه که لاجرم بیش از محدوده متعارف داستان کوتاه، مطول شده اند....
|
|
+ نوشته شده در
88/07/23ساعت 19:15 توسط شادمان شکروی |
|
|
آدم با بعضی ها اصلا آبش به یک جوی نمی رود. بعد از سال ها که همدیگر را دیدیم هردو دریافتیم که همان عناد و کینه گذشته بین ما زنده و جاندار باقی مانده است. غیر از اینکه از نظر سن و سال هردو پیرتر شده بودیم تفاوت های دیگری هم داشتیم. من به سمت و سویی رفته بودم که با طبیعتم سازگار بود و او به سمت و سویی که باطبیعتش سازگار بود. من شده بودم یک آدم هپروتی، غیر واقع بین و شاعر مسلک و او شده بود سری به معنی واقعی توی سرها. دستش به عرب و عجم بند شده بود و برای خودش کاره ای بود. حرفش را می خواندند و ازش می ترسیدند. به همان اندازه که در این زمین پهناور خدا، احدی برای من تره هم خرد نمی کرد چه رسد به اینکه از من حساب ببرد. بعد هم که حرفمان شد. نمی دانم چرا فکر نکردم یا پیش بینی نکردم یا حساب نکردم. چیزهایی گفتم که نباید می گفتم. نتیجه اینکه باید بزودی تاوان گفته هایم را پس بدهم. اخر گذر پوست به دباغ خانه می افتد. اما بهرحال در عدالت خداوند نمی توانی شک کنی. شب مهمان یک نفر بودم که به معنی واقعی روح هنر را درک کرده بود. چهار پنج ساعت با هم حرف زدیم. خیلی خوب همدیگر را درک می کردیم. مقداری موسیقی گوش کردیم و شعر خواندیم. روی این مسئله متفق النظر بودیم که امثال چخوف، تولستوی، موزارت و حافظ تنها چنینده کلمات زیبا یا ردیف کننده اصوات نبوده اند. آنچه آن ها را جاودانی کرده است، سیلان روح در رگ و پی کلام و آهنگ است. چیزی که این روزها کمتر می توانی ننشانی از آن بیابی. همه به دنبال کالای نازل و از خط تولید گذشته می گردند. در همه این احوال ترازوی ناخوداگاه روانی ام زندگی را وزن می کرد. بیرون که آمدم نم بارانی گرفته بود. شب تمام عیاری بود و تک و توک ماشین هایی می گذشتند. زندگی با همه فراز و نشیب هایش ادامه داشت. نمی دانم چرا همه چیز به نظرم عجیب و پیچیده و پررمز و راز می امد. برای کارهایم دنبال فلسفه و علت نمی گشتم اما سیگاری روشن کردم و پیاده در طول خیابان براه افتادم. نور چراغ های خیابان روی اسفالت نم خورده افتاده بود. بوی دریا و ماسه نمناک می امد. شاید برای نخستین بار بود که چنین حالتی داشتم. قلبم به تپش افتاده بود. انگار که یک پنجه آهنی قلبم را بگیرد و با تمام وجود در خود فشار دهد.... |
|
+ نوشته شده در
88/07/19ساعت 19:59 توسط شادمان شکروی |
|
|
می گویند خداوند را نمی توان شناخت
کس نمی تواند به وجود او پی ببرد
چه رازها که دارد و چه رمزها
کوچکترین حرکاتت را متوجه می شود
و به کوچکترین رازهای قلبت پی می برد
برویت می خندد
ولی وای به وقتی که خشمگین شود
اگر چنین است....
من نمی دانم چرا بت پرستان خدا را مرد ساخته اند
با این توصیف
خدای آن ها حتما باید زن باشد....!
|
|
+ نوشته شده در
88/07/17ساعت 5:21 توسط شادمان شکروی |
|
|
ز بلبل شنیدم یکی داستان که بر خواند از گفته باستان که چون مست باز امد اسفندیار ...
ظاهر این است که اگر نقل قول شاعرانه فردوسی را نادیده بگیریم و او را واسطه انتقال حکایت از بلبل به خواننده ندانیم و بدین ترتیب زاویه روایت را از نگاه دیگر ننگریم یا در واقع مجبور به نگریستن آن از منظر دیگر نباشیم، می بایست شیوه روایت داستان را همچون دیگر داستان های شاهنامه، سوم شخص غایب یا به عبارتی زاویه دید دانای کل بدانیم. از این نوع آغاز سخن ها در گفتار فردوسی هست و در سایر داستان ها نیز تکرار شده است. جایی که از گفته دهقان داستان نقل می شود و یا سخن عهد باستان مجددا تکرار میگردد. این نوع شروع سخن هنرمندانه است و مزایای خاص خودش را دارد. اما چون سخن بر سر زاویه دید است، شایسته است در این بخش از آن صرفنظر کنیم و داستان را از بیت بعد مورد بررسی قرار دهیم. از جایی که اسفندیار مست باز می اید و ماجرا شکل می گیرد. آنچه از این پس خواهد امد، بر همین اساس استوار شده است.
قصه نویس، هرقصه خود را از دیدگاه خاصی می بیند. در واقع به تعداد قصه های خود دیدگاه دارد. زیرا داستان همه قصه ها به یک شکل روایت نمی شود و روایت داستان قصه از ارتباطی که قصه نویس با راوی، و راوی با شخصیت ها و با خواننده پیدا می کند، ممکن می گردد. بطور کلی قصه نویس، یا از شخصیت های داستان به عنوان سوم شخص های مختلف یاد می کند و یا شخصیتی را در اول شخص مرکز تمام حوادث قرار می دهد و یا شاهدی را به عنوان راوی حوادث در مرکز داستان قرار می دهد. موقعی که قصه نویس شخصیت های داستانش را بعنوان سوم شخص در نظر می گیرد، در نقش یک خدای عالم بر همه چیز کار می کند. در واقع فردوسی در شاهنامه نه یک راوی بیرونی، بلکه به صورت یک دانای کل مطلق Omniscient عمل می کند...... در اینجا باید به نکته ای ظریف و در عین حال پر اهمیت اشاره کرد. این نکته به نوعی بدعت یا حداقل خلاقیت فردوسی در بکارگیری عناصر داستانی را نشان می دهد و چون به حوزه انتخاب زاویه دید باز می گردد، می بایست در این بخش مورد توجه قرار گیرد. کسی نمی تواند منکر شود که در داستان رستم و اسفندیار فردوسی از زاویه دید من راوی یا دانای کل محدود استفاده نکرده است. به همین ترتیب شیوه روایت وی با توسل به این زوایای دید شیوه روایت عینی نیست. از این نظر نمی توان خرده ای بر او گرفت. در واقع وی به شیوه ای سخن گفته که در آن زمان و حتی قرن ها پس از آن متداول بوده است و چنانکه ذکر گردید هنوز هم به اعتبار خود باقی است. اینکه چرا آثار عمده ادبی جهان در گذشته و از جمله رستم و اسنفدیار به این شیوه سروده شده است، نیاز به ریشه یابی تاریخی مفصل دارد. عده ای عقیده دارند زاویه دید برگرفته از نوع رابطه نویسنده با اثر یا شاعر با منظومه است. به عبارتی نوع ارتباط میان این دوست که در انتخاب زاویه دید و یکارگیری آن تاثیر جدی بر جای می گذارد. بسیاری از قصه های جدید جهان تک بعدی و اعترافی هستند. کافکا، توماس مان، پروست، جویس، همینگوی و ...بهترین قصه های خود را به شیوه من راوی نوشته اند. و شاید جنبه های روانی شخصیت های داستان ها انچنان برای آنها اهمیت یافته که عده ای از نویسندگان برای دسترسی پیدا کردن به هویت اصلی خود، دست به نوشتن زده اند و به نظر می رسد که جز دید اعترافی، هیچ دید دیگری نمی تواند قصه نویس قرن بیستم را راضی کند و راوی اعترافی، شاید مهم ترین راوی داستانی قصه های این قرن باشد. اما به نظر می رسد که قصد فردوسی از سرایش شاهنامه و از جمله داستان رستم و اسفندیار بیان محاکات درونی و یا التزام به حدیث نفس و اعتراف نبوده است. در واقع بیان یک ماجرا با همه زیر و بم های آن برای وی اهمیت داشته و از این رو نقش خود را تا حد امکان تقلیل داده است. با این همه، آنچه باید در یک مشاهده دقیق مورد توجه قرار گیرد آن است که زاویه دید نمایشی و عینی گرایی در روایت فردوسی، بر زاویه دید دانای کل مطلق، برتری چشمگیر دارد. در ابیاتی که به عنوان شاهد مثال ذکر گردید، بیان مطلب تا حد قابل توجه و شاید تا حد عمده از طریق گفتگوها صورت می گیرد و گریز به حالات روانی و درونی شخصیت ها، تنها از طریق اشارات کوتاه و در مواردی بسیار کوتاه است. در واقع ....... |
|
+ نوشته شده در
88/07/14ساعت 3:1 توسط شادمان شکروی |
|
|
بودایم گفت: زندگی تاریکی است
در ظلمت جوی مهر مه پرور من
تا کی به امید تاب در این مرداب
کی می شکُفی آخر...نیلوفر من؟! |
|
+ نوشته شده در
88/07/09ساعت 1:23 توسط شادمان شکروی |
|
|
عجیب است که در این دنیای عجیب پر از تناقض از من می خواهی که برایت یک حقیقت مسلم را بگویم. خواهم گفت. کهکشان ها در دل کهکشان ها گردش می کنند. منظومه ها در منظومه ها تنیده اند. ستارگانی هستند که روشنایی خورشید با عظمت ما در برابر آن ها از شعله شمعی بیشتر نیست. در دل هر ذره اتم دنیایی جدید آغاز می شود. جهان بزرگ با همه عظمتش در جهان کوچک تعبیه شده است. در دنیای زمینی فقر و فساد و مسکنت هست. قتل و خون ریزی و آدمکشی هست. مکر و حیله و نیرنگ هست. محبت مادری و مهر پدری هم هست. آرمانگرایی انسانی هنوز از بین نرفته است. گاه امید هست و گاه شوق. جهان درون انسان جهان عجیبی است. هیچ کس از این همه سر در نمی اورد. هیچ کس هم نمی تواند ادعا کند که زمانی خواهد توانست سر در بیاورد. در هزار توی خودمان طوری گیر افتاده ایم که مثل مگس امشی خورده تمام عمر دور خود می چرخیم. در این شب دل انگیز پاییزی چه فکرها که به ذهن آدم نمی رسد. باد مطبوعی می وزد. هوا صاف و آسمان پرستاره است. از دور صدای موتور ماشین و پارس سگ می اید. حال و هوای غریبی است. مثل آدمی که مواد مخدر یا مشروب الکلی مصرف کرده باشد در دنیای خودم چرخ می خورم. زمین نم خورده صبح با مهتاب رنگ گرفته است. از خانه های دوردست صدای ساز و آواز می اید. انگار عروسی چیزی است. این سو عده ای در بیمارستان ها درد می کشند و آنسو عده ای با صدای ارگ و تمپو در هم می لولند و ادای رقصیدن در می اورند. مردهای شکم گنده با کراواتی که روی شکم هایشان مثل زن های پابماه موج خورده، مثل شتر به فحل آمده تکان می خورند. زن های آرایش کرده با یک خروار رنگ و روغن، دخترهای استخوانی با صورت های تکیده و پسرهای جوانی که رگ های گردنشان از شهوت ورم کرده و صورتشان سرخ شده است در هم غلط می زنند. اگر واقعا شاد باشند که باز جای شکرش باقی است. این همه شاید به نظر مضحک بیاید آن هم وقتی که اینطرف تر خانه ای هست که تویش همه سیاه پوس دارند برای مرگ یک نفر ضجه می زنند. این ها در غمشان صادق هستند؟ نمی دانم. شاید به همان اندازه که آن ها در شادی شان صادق اند. خوب. بگذار به سوالت جواب بدهم. در میان این همه تضاد و تناقض و نسبیت و مضحکه، اگر حوصله اش را داشته باشی که بشنوی، فقط می دانم که ترا دوست دارم و این آن واقعیت ناب و مطلقی است که اگر بر فرض امشب شب آخرم باشد و اجل گریبانم را بگیرد، به عنوان تصویر واقعی از جهانی پیچ در پیچ، مواج و مه گرفته، با خود به گور خواهم برد...
|
|
+ نوشته شده در
88/07/06ساعت 0:17 توسط شادمان شکروی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|